تبليغاتX
یه دل کوچولو

 

گذر زمان

سلام.

زمان چه زود میگذره انگار همین دیروز بود که نتایج کنکور رو اعلام کردن(البته من زیاد

خوشحال نشدم اخه اون رشته ای که دوست داشتم پذیرفته نشدم ولی الان خدا رو 

شکر می کنم که اون رشته قبول نشدم!!!) زمان ثبت نام هم که حالم بد جور گرفته شد

جون گفتند که من باید بهمن ماه واسه انتخاب واحد برم.

الان هم که دی ماه و ۱ ماه ناقابل دیگه می شه بهمن 

تا چشممون رو بزاریم رو هم عید هم می یاد و می ره.عمرمون هم زود می گذره بدون

اینکه خودمون متوجه باشیم.من که دوست داشتم همیشه ۱۸ـ۱۹ ساله باقی میموندم

ولی حیف که نمی شه..این قانون طبیعته....

راستی این چند روز هم واسه این دیر اپ کردم چون با بحران بی مطلبی روبه رو شدم

به قول پخمه  من وبلاگ رو تبدیل کردم به دفترچه خاطراتمن نمی خواستم وبلاگم

اینجوری بشه فقط دوست داشتم تو وبلاگ گه گداری دباره ی خودمم صحبت کنم.

اخه من نمی تونم مثل بقیه مسایل مربوط به جامعه ,ادبیات,موزیک..... رو تجزیه تحلیل

یا نقد بکنم((یعنی بلد نیستم))

  • دیگه اینکه از این به بعد می خوام منظم تر اپ کنم هفته ای ۱ بار ---->۵ شنبه ها

      یا جمعه ها.این جوری خیلی بهتره.

 قربون شما..خدانگهدار


نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 19:16 توسط یه دل کوچولو|-=-|

                                                                                                                       

حتما" تا حالا پیش اومده وقتی که در حال کار با کامپیوتر هستید ناگهان پنجره ی dial up

((شماره گیر اینترنت)) باز می شود احتمالا"یک برنامه می خواهد به اینترنت متصل شود و

خود را به روز کند,برای اینکه از شر این مزاحم خلاص شوید,بهmy computerکلیک کنید

و manageرا انتخاب کنید  ودر پنجره ی بازشدهservices and applications و بعد services

را انتخاب کنید.سپس در سمت راست پنجره باز شده remote access auto connection manager را پیدا کنید

و روی ان دو بار کلیک کنید و درقسمت start up type از میان انتخاب های موجود  وضعیت

disableرا انتخاب نمایید.

این مشکلی بود که من هم داشتم گفتم بد نیست بزارم تو وبلاگ شما هم استفاده کنید.

یه سوال هم دارم که از ۲.۳  نفر که پرسیدم گفتن مشکل اونا هم هست..

زمانی که وارد سایتی میشم و می خوام کامنت بزارم یا عضو بشوم....یا هر جای دیگه

که نیازه ایمیل یا اسم یا ادرس وبلاگ رو وارد کنم مشخصات باقی می مونه .مثلا"  من

که اسمم رو" یه دل کو چولو" وارد میکنم اگر بخوام  اسمی که با((ی)) شروع می شه

رو وارد کنم باز اسم یه دل کوچولو رو می بینم (نمی دونم تونستم منظورم رو برسونم یا نه)

حتی در سایت گوگل هم وقتی چیزی رو سرچ می کنم باقی می مونه..چه کار باید بکنم

که اطلاعاتی که وارد کردم باقی نمونه؟؟؟

 


نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 18:30 توسط یه دل کوچولو|-=-|

کارت ملی

سلام.....امروز خیلی خوشحالم چون بلاخره رفتم اموزشگاه رانندگی ثبت نام کردم

این چند روز بد جوری اعصابم خرد(خورد)بود اخه کارت ملیمو گم کرده بودم اموزشگاه

هم گفته بود بدون کارت ملی امکان نداره ثبت نامت کنم..منم همه ی خونه رو زیر و رو کردم

ولی فایده نداشت تا تونستم به مامانم قر زدم که کارتم دست تو بود   تا اینکه مامانم خیلی   

 

اتفاقی کارتمو پیدا کرد حالا کجا ؟  داخل کمد خودم اونم یه جایی که کاملان تو چشم بود

ولی نمی دونم چرا هر چی گشتم پیداش نکردم    الانم که ثبت نام کردم بهمن ماه یا اسفند

کلاسا شروع می شه  ........

دیشب رفته بودیم عروسی جاتون خالی خیلی خوش گذشت ...بس به این پسرا خندیدیم

روده بور شدیم .... اخه مثل دخترا می رقصیدن...وای یکی دیگشون خیلی با حال بود 

فکرشو کنید  موزیک بندری بود پسره تکنو می رقصید....در کل  جشن خوبی بود

 انشالله که شما هم همیشه شاد باشید...

امروز یه مطلب می خواستم بنویسم در مورد ازدواج تا نصفش رو هم تایپ کردم ولی

دیگه حوصله نداشتم بی خیال شدم...

خوش باشین...خدانگهدار


نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 20:52 توسط یه دل کوچولو|-=-|

کابوس

بچه که بود هر شب این کابوس را می دیدو با ترس از خواب می پریدونفس نفس می زد وبعد

سر بر اغوش مادرش میگذاشت و می خوابیداما دوباره همان کابوس را می دید که وسط

جنگل مشغول بازی است و دو مرد قوی هیکل ومسلح با شمشیرهای بلند و یک تور ضخیم

در پی او هستندو به دنبالش می دوندو او هر طور هست خودش را به مادرش می رساند

و پشت سر مادر پناه می گیردو....و هر بار که مادرش از جا بر می خاست تا به سراغ

شکارچیان بروداز کابوس می پریدو نمی فهمید که مادرش با شکارچیان چکار می کند.

این خواب را همچنان می دید و هر شب تکرار می شد تا یک روز ـکه هنوز کودک بودـ خوابش

تعبیر شد..در جنگل مشغول بازی بود که دو شکارچی با یک تور صخیم و بلند به طرفش

دویدندو او فرار کردو خود را به مادرش رساند و پشت سر مادر پناه گرفت و...واین بار نه در

خواب بلکه در بیداری پایان خوابش را دید. مادرش از جا بر خاست غرش کنان به طرف دو

مردی که از سیرک امده بودند تا یک بچه شیر را شکار کنند حمله کرد و ... فردا روزنامه ها

نوشتند : دو مرد که در تعقیب یک بچه شیر بودند توسط یک شیر ماده که مادر بچه شیر بود

بلعیده شدند ...

من که از این داستان خیلی خوشم اومد شما جطور؟


نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 19:45 توسط یه دل کوچولو|-=-|