تبليغاتX
یه دل کوچولو

 

سلام خوبین می دونم این دفعه خیلی دیر اپ کردم (البته اگه اهمیتی داشته باشه )

البته بگم ها به همتون سر زدم مطالبتون رو هم سیو کردم نشستم سر فرصت خوندم

به جونه خودم..

به نظر شما جه ایرادی داره ادم چیزی رو که نمی دونه به زبون بیاره و از دیگران بپرسه ؟

ایا واقعان ادم با گفتن اینکه فلان کار یا فلان چیز و بلد نیست ولی می خواد یاد بگیره کوچیک 

میشه؟

مطمین باشید که همه ی ما خیلی چیزا هست که نمی دونیم(حتی بیشتر  ) 

مثلا ن خود من بلد نبودم صفحه ی ایمیلمو فارسی کنم زیر خط  itخواهش کردم

به من یاد بدن ایشون هم لطف کردنو منو راهنمایی کردن    حالا یعنی من با این سوالم

کوچیک شدم؟؟

می دونید  چرا اینا رو گفتم؟؟ اخه یه نفر (همون انرژی منفیه)داشت می گفت : وای داشتم با

X چت می کردم بش گفتم اینوایتم کن بریم کنفرانس طرف گفته من بلدنیستم  چه کار

باید بکنم؟ وای چقدر خنگ بود.........

من دهنم باز مونده  بود. اخه جالبه که خودش(همون انرژی منفیه)تازه کاره  الان ۲-۳ ماهی 

بیشتر نیست میاد نت اونم فقط در حده چت وچیزه زیادی هم بلد نیست و انقدر هم ادعا داره

اونم این چیزارو که خودش بلد نبوده از بقیه یاد گرفته. غیر از اینه؟؟

ما نباید کسی رو به خاطر اینکه چیزی رو بلد نیست ولی می خواد یاد بگیره تحقیر کنیم

ه جاش می تونیم ما بهش یاد بدیم...

از قدیم گفتن پرسیدن عیب نیست ندانستن عیب است( یه چیزی تو همین مایه ها)


نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 12:35 توسط یه دل کوچولو|-=-|

داستان خرکی

داستان خركي
اينم داستان اون خري که عاشق گاوي شده بود

اين داستاني است از زبان يك خر كه عاشق يك گاو شد .اين داستان به هيچ وجه وجود خارجي نداشته و كليه شخصيتها خيالي هستند.

تو محله ما هر كي واسه خودش يه لقب داره الا من بيچاره كه همه همون خر صدام مي‌كنن. آخه جريانايي داره واسه خودش، كه باعث شده به خاك سياه  بشينم...

كساي زيادي تو محله ما هستن مثلا يكي از اونا كه هميشه عاشقه بهش ميگن (خردل).

دوتام هستن كه مثل كاردو پنير ميمونن آخه يكيشون خيلي  خودخواهه و همش من من، ميكنه كه بهش ميگن (خرمن) و اون يكي هم كه همش باهاش دعوا ميكنه بهش ميگن (خرمنكوب).

يكيشونم هست كه از صبح تا شب تو خيابونا ول مي‌گرده و همش به فكر عشقوصفاست (خر كيف) نام داره.

يه خانوم و آقام هستن كه عاشق هم بودن و براي رسيدن به هم كلي سختي كشيدن و چون خيلي براي هم گريه كردن بهشون ميگن آقاي خراب و خانوم خرابه.

يكيشونم هست كه هميشه حرفهاي مردم رو از رو فضولي گوش ميده، بهش ميگن (خرگوش).

يه استاد موسيقي هم داريم كه چنگ ميزنه كه بهش ميگن (خرچنگ).

تو اين ميون يه خانم خيلي خوب هست كه معمولا كار به كار كسي نداره و براي خودش زندگي آرومي‌داره كه چون موهاي اون بوره بهش ميگن (زنبور) و يك مگس هم داريم كه چون از وقتي بدنيا اومد به خاطر مرگ بابا و مامانش، خرها اون رو بزرگ كردن بهش ميگن (خرمگس ).

حالا از همه اين حرفا بگذريم. من اشتباه بزرگي كردم كه عاشق شدم و الان مثل خر پشيمونم. يادم مياد باباي مرحومم مي‌گفت: مبادا يكي بياد و خرت كنه‌ها. منم تو دلم ميگفتم توي خر چه ميفهمي عشق چيه آخه. ولي حالا به حرفش رسيدم....

يه روز داشتم راه ميرفتم و آواز مي‌خوندم كه يه هو يه خانم گاو مثل گاو اومد و بهم تنه زد. منم مثل خر يه لقد زدم بهش. بيچاره بيهوش شد و افتاد رو زمين. خيلي ترسيدم. نمي‌دونستم چي كار كنم. مثل خر تو گل مونده بودم. آخر زنگ زدم بيان و با آمبولانس ببرنش. من هم باهاش رفتم. براي اين كه زودتر خوب بشه و يه موقع گناهي به گردنم نيفته همه كار ميكردم. پول بيمارستان و دوا و دكتر و خلاصه همه چي....

ولي خدا رو شكر كه حالش خوب شد و به خاطر كارهايي كه براش كرده بودم من رو بخشيد. ولي مثل اينكه عاشقم شده بود. ديگه ولم نميكرد. خلاصه اونقدر بهم بند كرد كه دوست دارم و عاشقتم كه بالاخره خرم كرد.  وقتي به بابام گفتم كه ميخوام با خانم گاو ازدواج كنم بهم گفت: پسر مگه مغز خر خوردي؟ منم چه ميدونستم، جوون بودم و خريت ميكردم. بالاخره اونقدر اصرار كردم و در مقابل مخالفت مامان و بابام كله خر بازي در آوردم تا تونستم راضيشون كنم.

بله ما با هم ازدواج كرديم و من فكر ميكردم كه با هم زندگي خوبي خواهيم داشت آخه بيش از اندازه  بهش علاقمند شده بودم ولي همش اشتباه بود. بر عكس اون چيزي كه فكر ميكردم كه زنم خيلي فهميدست، خيلي هم كم عقل بود، درست مثل يه گاو.

وقتي بچه‌دار شديم مونده بوديم اسمش رو چي بذاريم، آخه اصلا با هم تفاهم نداشتيم .براي همين هم رفتم از مردم سوال كردم: از خانوم سوسك و آقاي مار سوال كردم گفتن اسم بچشون رو گذاشتن (سوسمار).

از آقاي مار و خانوم جوجه تيغي سوال كردم اونا اسم بچشون رو گذاشته بودن سيم  خاردار.

آقاي خروس و خانم گربه وحشي هم جواب دادن خروس جنگي.

آقاي اسب و خانم ماهي هم گفتن اسب آبي.

آقاي خر و خانم بز هم (خربزه ) گذاشته بودن.

وقتي داشتم به خونه بر ميگشتم تو راه به يه بچه جوجه برخوردم كه داشت بازي ميكرد. ميخواستم برم سراغ بابا يا مامانش تا در مورد اينكه اسم بچشون رو چي گذاشتن و چي شد كه اين اسم رو انتخاب كردن، سوالاتي بكنم براي همين به بچه جوجه گفتم: پسرم مامان و بابات كجان؟ گفت: من مامان و بابا ندارم... گفتنم: اوه، اسمت چيه؟ گفت: جوجه ماشيني! منم يه بوسش كردم و رفتم.

بالاخره اون شب با زنم كه مثل گاو سرشو انداخته بود پايين و به حرفام بي توجهي ميكرد (من خرو بگو كه هيچي بهش نميگفتم) به اين نتيجه رسيديم كه اسم بچمون رو بذاريم (گاو خر) از همه اين حرفا كه بگذريم، اونقدر زندگي با اين زن برام سخت شده بود كه آخر طلاقش دادم. بعد از اون هم هنوز نتونستم يه زندگي خوب و راحت براي خودم دست پا كنم و توبه كردم كه ديگه عاشق نشم و نذارم كسي خرم كنه. 
از سایت طنزه فارسی  
 


نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1384ساعت 22:55 توسط یه دل کوچولو|-=-|

نمی دونم چرا حالم بد جور گرفته!!!!؟؟؟؟؟؟

                   *********************************************

چه جوری می تونم یه لینکدونی به وبلاگم اضافه کنم اخه لینکام پر شده

اگه منو راهنمایی کنین ممنون میشم

 


نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 16:54 توسط یه دل کوچولو|-=-|

کلید های خوشبختی

سلام.خوبین...........یه سوال دارم بپرسم؟به نظره شما کسی هست که

توی زندگیش هیچ وقت به کسی حسادت نکرده باشه؟هیچ وقت غیبت نکرده باشه؟...........

به نظره من هر کی یگه نه دروغهمن فکر میکنم حسادت تو وجوده همه ی ادما وجود داره

فقط بعضیا ضعیفتره تو بعضیا که دیگه نگوالبته اینم دسته خودمونه.......ولی هیچ کسی

نیست که تو عمرش به کسی حسادت نکرده باشه!!!!!!!! (البته این حسادت گاهی اوقات

چیزه بدی نیست ها باعث پیشرفت میشه  ولی اون موقع اسمش میشه(رقابت).

                     ×××××××××××××××××××××××××××××

کلید های خوشبختی:

1.تنها به چیزهایی که می خواهید فکر کنید وتنها درباره ی همان ها حرف بزنید.

2.از کسانی که افکاره منفی دارند دوری کنید.چرا که روحیه تان را ضعیف می کنند.(همون

چیزی که من تو پسته حاله گرفته گفتم)

3.یادگیریه مستمر حداقل شرط لازم برای کسب موفقیت در هر زمینه ای است.

فعلان همینا کافیتونه                                                                                   

راستی این هفته عروسیه دادشمه(حیف که از این اموشن های رقص ندارم بزارم...)

قربون همتون برمممممم........خداحافظ

 


نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 9:57 توسط یه دل کوچولو|-=-|

بعضی ها این جوریند!!

سلام ... خوبین...خوشین........چه خبرا؟...نماز روزتون قبول...عیدتون مبارک....

دیدین بعضیا وقتی می رسن به ادم یه ساعت احوال پرسی می کنن(پشت تل که دیگه بدتر)

حاله جده خدا بیامرز ادمو هم می پرسن..انقدر احوالپرسی می کنند تا یادشون میره اصلان واسه چی تماس گرفتناخه یه لحظه حس کردم منم مثله اونا شدم اخه این بار

یه کم بیشتر از همیشه احوال پرسی کردم

حالا ما هم بریم سره مطلبه امروز:

بعضی ها این جوریند!!

بعضی ها.....

از هیچ همه چیز می سازندو بعضی هاهم از همه چیز هیچ...امان از این هر دو

بعضی ها...!!!

بعضی ها وقتی رشته  افکارشون پاره می شود ان را با نخ و سوزن می دوزند؟!!

بعضی ها هم اینجوریند:

وقتی که بخت در خانه شان را می زند با صدای بلند می گویند:

ای پسر برو بگو من در خانه نیستم!!!  

قربون شما فعلان بای

 


نوشته شده در سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 19:6 توسط یه دل کوچولو|-=-|

همچنان در تحریم

 

سلام خوبین....  شرمنده که دیر اپ کردم  این کارمم دلیل زیاد داشت  هم مطلب نداشتم..هم اکانتم تمام

شده بود و از اونجا که من تحریم شدم اجازه نداشتم کارت بخرم.همه  ی کارتایی که داشتمو امتحان کردم

تا بالاخره یکیشون  دلمو شاد کرد(یعنی چند دقیقه اکانت گیر اوردم) حالا بیخی ....

راستی ممنون از همه اونایی که می یان نظر می دن و منو خوشحال می کنن ولی من تا ۱ هفته

نمی تونم به هیچکدومتون سر بزنمولی به محض اینکه وصل شم به همتون سر میزنم

قربونتون برم .......بابای 

اي بشر آخر تو پنداري كه دنيا مال توست --------- ورنه پنداري كه هر لحظه اجل دنبال توست ---- هرچه خوردي مال مور است -- آنچه بردي مال گور-- هر چه مانده مال وارث -- آنچه كردي مال توست ..... 


نوشته شده در سه شنبه سوم آبان 1384ساعت 15:13 توسط یه دل کوچولو|-=-|